وقتی زمان میگوید که وقتش رسیده
نیروی عجیبی ظاهر میشود در من
نگاه تو در تیک تیک ساعت
هیاهوی نسیمی میزند بر من
تو میگویی دستت لبریز از نوازش است
تو نگویی می نوازد دست تو این پیکر من
مهربان نازنینم همه همراه و یاور من
بی تو بالا نیاید نفسی در نفس من

شمع و پروانه
گر چه بود منو یاران قدیم .آه فراقی دارد.
چشم خندان به درون اشک گرانی دارد
راه جستن به تو پروانه ندارد دل ما
حضرت عشق به پروانه عجب گوشه نگاهی دارد
تا به کی در تب وصل تو بسوزد دل ما؟؟؟
وقت رفتن تو نگفتی دل شمع با تو چه کاری دارد؟!!!
ما نرفتیم زدرگاه تو ای معبد عشق
هر دم این غم زده با عشق سلامی دارد.....

من بدنیا آمدم
تو بدنیا آمدی
از میان این همه تولد
تولد دیگری شد
جشن تولد ما شد
من و تو ما شدیم
روز ها میگذرند
شب ها می آیند
قلب ها در طپش
نوزاد ها میخندند
هر روز تولدی دیگر است
روز شب میخندند
سبزی رنگ بهار
باز هم زنده کرد
مرده جان مرا
حرفهای دل را
باز گو مکنم
نقش گل ابریشم
در رگ قالی ماست
منو تو ما شدیم
دستت را در دست خود
گرمی دیگرم
تولد من تو
میشود ما و ما
تولدمان مبارک![]()
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :
می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه
دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست . گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه
خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع
چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی
راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون
كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به
دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های
گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد ...

در را زمن می بندی
پشت دیوار سکوت
چه بیرحمانه بر من می خندی !
من صدایت می زنم
صدایی از جنس تهی
جوابی ؟؟؟
نه ...
نشنیدم
هنگامه ی رفتن را ساز کردم
آخرین لحظه اما
رد ندامت را بر روی چشمانت خواندم
نگاه من در انعکاس آینه شکست
و آرام آرام نام تو سایه انداخت
بر روی چینی شکسته ی احساسم
کی فراموش می شوی ؟
این سوال را تا صبح تکرار کردم
برای پاسخش اما
حافظ را طلب نیاز کردم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

سالها رفت وهنوز
يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي
صبح تا نيمه ي شب منتظري
همه جا مي نگري
گاه با ماه سخن مي گويي
گاه با رهگذران
خبر گمشده اي مي جويي
راستي گمشده ات کيست؟کجاست؟
صدفي در دريا است؟
نوري از روزنه فرداهاست؟
يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هيچ ندانست که بود
خود اوهم به يقين آگه نيست
چون نمي داند کيست
چون ندانست کجاست
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
...مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
..مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
...مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
...مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
...مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد
خانواده ءعروس : زنش !!!؟؟؟
! نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين
دلم گرفته دلم گرفته به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است...
اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ زمان! به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها

در دل سياه شب هر ستاره اي سر ميزند، اوست. چشمك هر ستاره اي نگاه دزدانه ي اوست
كه مرا پيغام مي دهد كه در زمين تنها نيستي ، كه مرا غروب نيست، مرا با تو جدايي نيست،
مرا بي تو زندگاني نيست، مرا بي تو سرنوشتي نيست، سرگذشتي نيست. هر ستاره اي مرا
مژده اي است كه او هست،كه اوست، كه او خورشيد بي غروب من است،كه او وصال بي
فراق من است، كه او حضور بي غيبت من است، كه او هميشه هست، كه او همه جا
هست، كه او در هر چه، هر كه هست، هست. او در دم هر نفس من است. در كوبه ي هر
نبض من است . طعم هر طعامم اوست. شهد هر شرابم اوست. عطر هر ياسي نجواي
اوست. وزش هر نسيمي نوازش اوست . قطره هر شينمي اشك اوست. عاشقي رنگ سمند
او. ابهت و دعا دست نياز به سوي اوست. آسمان پر توي از سر در اوست . مخمل ابر،گل پيكر
اوست. ساقه ي صبح، بر بالايش،نغمه ي وحي خدا آويش،آرزو طرحي از اندامش، مژده
نقشي است زپيغامش ، زندگي رايحه ي پيرهنش، جان من تشنه ي نوش دهنش